دلم را
هستی ام را
سر و جان و تنم را
خبر داری؟
برایت می سپارم
که تا باشد
کمایی کرده باشم
لحظه ی دیدار!
-
فدای یک نگاهت ار کنم
دنیا و عقبی را
یقین دارم که می ارزد!!
بیستم نوامبر ۲۰۰۹
۲۰-۱۱-۲۰۰۹ ( شعر از برادر ارجمندم جناب آقای یوسفی می باشد ).
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:53 توسط شیوا رحیمی |
می خواهم آزاد باشم، تا ببینم و بشنوم هر آنچه را كه هم این یك لحظه هست، نه آن چه را كه می توانست باشد، آنچه را كه زمانی بوده است و یا روزی خواهد بود. می خواهم آزاد باشم، تا بر زبان آورم هرآنچه را واقعاَ در اندیشه ام می گذرد؛ هرآنچه را كه حس می كنم، و نه آنچه را كه در پندار خود به «انتظار دیگران از من» نسبت میدهم. می خواهم آزاد باشم، تا حقیقتاَ دریابم احساسی را كه درمن به من میگوید تو این هستی! ، بی آنكه بپندارم: آیا اینگونه بودن من مقبول دیگران خواهد بود؟ میخواهم آزاد باشم، تا خود را در دیگران تجربه کنم، بدون آنكه دیگران را به بازی فریب بگیرم. می خواهم آزاد باشم، تا تمنا كنم هر آنچه را كه واقعاَ به آن نیاز دارم، و نه خاموش، در پندار اجازه گرفتن از دیگران بسر ببرم. می خواهم آزاد باشم، تا خود بایستم و پروای خطر كنم، و نه با پندار حفظ خاطرجمع، (برای آسودهگی پندارهای خود) از دست نایافته های نزدیك عبا كنم. می خواهم آزاد باشم... باالهام از مقاله «پنج تاثیر» اثر ویرجینیا ساتیر
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:51 توسط سمیه احمدی |
ملایمت کیفیتی الهی است ، زیرا لازمه ی نرم و ملایم بودن ،ترک "خود" است . "خود" هیچ گاه ملایم نیست ."خود" همیشه خشن است . نمی تواند ملایم باشد "خود" هیچ گاه فروتن نیست . فروتن بودن برای "خود" امری ناممکن است . اگر "خود" فروتن شود ، بنیانش بر هم می ریزد . راه رسیدن به هستی ملایمت است.تو بیشتر باید همچون آب باشی تا همچون صخره .و همیشه به یاد داشته باش :در درازمدت ،آب است که برصخره پیروز می شود....
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:41 توسط شیوا رحیمی |
اما به
پسرم بياموزيد كه
به
ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد.
به او بياموزيد به ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر جوانمردي هم
يافت ميشود.
به او
بياموزيد كه در
ازاي
هر دشمن ، دوستي هم هست.
ميدانم كه وقت ميگيرد
اما به
او بياموزيد اگر با كار و
زحمت خويش يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است
كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد.
به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد.
او را
از غبطه خوردن برحذر داريد. به او نقش و تأثير مهم خنديدن را يادآور شويد.
اگر ميتوانيد به او نقش مؤثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد.
به او
بگوييد تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود.
به گلهاي
درون باغچه و به زنبورها كه در هوا پرواز ميكنند، دقيق شود.
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد.
به پسرم ياد بدهيد با ملايمها، ملايم و با گردنكشها ، گردنكش باشد.
به او بگوييد به عقايدش
ايمان داشته باشد حتي اگر
همه بر خلاف او حرف بزنند.
به پسرم ياد بدهيد كه همه حرفها را بشنود و
سخني را كه به نظرش درست ميرسد انتخاب كند.
ارزشهاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد.
اگر
ميتوانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند.
به او بياموزيد كه از اشك
ريختن خجالت نكشد.
به
او بياموزيد كه ميتواند براي فكر شعورش مبلغي تعيين كند،
اما قيمت گذاري براي دل
بيمعناست!
به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق ميداند پاي
سخنش بايستد
و با تمام قوا بجنگد.
در
كار تدريس با پسرم ملايمت به خرج دهيد، اما از او يك نازپرورده نسازيد.
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:53 توسط شیوا رحیمی |
زندگی یک هنر است .نباید آن را ساده بینگاری . به دنیا آمدن فقط یک فرصت است برای خود سازی
باید هزاران چیز را در وجودت بیرون بریزی .(خشم ، نفرت آزمندی وشهوت ) تا زمانی که اینها را دور نریزی
واز وجودت نزدایی ... آن ها چون علف هرز هستند . وجود ما را انبوهی از علف هرز فرا خواهد گرفت .
که آن موقع باید تمام خاک را عوض کنیم . باید همه ی سنگها را جابجا کنیم .
وزمین را آماده کنیم تا گل های سرخ سر بر آورند . و وقتی گل های سرخ وجودت شکوفا شوند ؛ زندگی ات
طروات می یابد و زیبا و برازنده خواهد شد .آن گاه چیزی را در اختیار خواهی داشت که به خدا عرضه کنی .
وگر نه به خدا چه عرضه خواهی کرد ؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:57 توسط شیوا رحیمی |
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود: پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند . پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده. پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن. پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام. پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش! مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند! اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید! مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛ در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:36 توسط سمیه احمدی |
اللهم ارزقنا بکل من القران حلاوه و بکل جزء من القران جزاء سرت شلوغ نیست.خدای تک تک شش میلیارد نفر انسانی هستی که خلق کردی.قابل توصیف کردن نیستی. اگر در آن واحد، شش میلیارد نفر آدم صدایت کنند، به تک تکشان جواب میدهی، اجابتشان میکنی، صدایشان میزنی!همین بینهایتی و جاودانگی ات که مرزهای زمان، مکان و عقل ناقص ما را شکسته دارد تسخیرم میکند. اللهم ارزقنا بالالف ، الفته بلباء ، برکته _ بالتاء، توبه _ با لثاء، ثوابه_ بالجیم، جمالا_ بالحاء،حکمته_ بالخاء،خیرا_ بالدال، دلیلا_ بالذال،ذکاء_ وبالراء، رحمته_ و بالزاء،زکات_ هو بالسین،سعادته_ وبالشین،شفاء_و بالصاد،صدقا_ بالضاد،ضیاء_ بالطاء،طراوته_ بالظاء،ظفر_وبالعین،علما_ و بالغین، غنی_با لفاء، فلاحا_ و بالقاف، قربه_ و بالکاف،کرامته_ باللام، لطفا_ بالمیم، موعظه_ بالنون، نورا_بالواو، وصله_ وبالهاء ، هدایته_ وبالیاء ، یقینا "صدق الله العلی العظیم و صدق رسوله النبی الکریم "
ای کاش می توانستم بنویسم لحظاتی که با هر سجده، به شرمساری و خجالتمان بیشتر افزوده میشود. از اینکه بار سنگین گناهان همهی عمر ما را فراموش میکنی و اجازه میدهی از سر تعظیم و شکرگزاری در مقابلت فرود آوردن، لذت ببریم.
خدايااين را نوشتم تا يك خواهشی عرضه کنم. اینکه به حق زبان روزهی روزهداران واقعیات، به حق پاکی شبهای سحرت، به حق اشتیاق لحظههای افطارت، کالبدمان را برای همیشه از وجود شیطان تهی گردانی ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 14:57 توسط آنیتا احمدی |
آدامها نمی دانند خوشبخت اند ، آن هم درست در لحظه هایی که واقعا خوشبخت اند .آنها چیز هایی دارند که حواسشان نیست ، خانه ای که اداره اش کنند ،کاری که انجام اش دهند ، بچه که نگرانش باشند ، دغد غه هایی ، ترس هایی ، خستگی هایی و .... نمی دانند خوشبخت اندوقتی چیزی در زندگی شان هست ، نمی دانند قلبی دارند که می تواند دوست داشته باشد و قلبی هست که دوستشان دارد ، نمی دانند خوشبختی یعنی همین ، یعنی کیف پولی که زود خالی می شود ، غذایی که ته می گیرد ، غباری که بی اجازه روی همه اشیا می نشیند ، یعنی همین دغدغه هایی که از بودن دیگران ایجاد می شود . خوشبختی اتفاق بزرگی نیست ، این را آنهایی که خوشبخت نیستند بهتر میفهمند ، هیجان وشوری ندارد و برعکس با آرامش وسکوت نسبت دارد . آدم ها ی خوشبخت دنبال موج های توفانی نمی گردند و رودهایی را که بیهوده جوش و خروش راه می اندازند ، دوست ندارند ... آدم های خوشبخت به خوشبختی قانع اند وبه زندگی های ساده و معمولی ، به لبخند های کوچک و واقعی وبه داشتن یک آرامش روحی قناعت می کنند . آدم های خوشبخت راه زندگی را بلدند ، خودشان را اسیر پیچیدگی های جانکاه نمی کنند ، لاف نمی زنند و رو به آسمان شاخ وشانه نمی کشند . آدم های خوشبخت با خنده های خوشبخت ، در خانه خوشبخت شان زندگی می کنند ، در ست در همان لحظه هایی که آدم های بد بخت ، راهشان را در سر زمین آرزو ها گم کرده اند .
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:10 توسط شیوا رحیمی |
اگر بتوانی خنده شوی ، اگر بتوانی عشق شوی ، دیگر به هیچ عبادتی احتیاج نداری آن گاه پیشاپیش قدم به بارگاه الهی می گذاری . من هرگز ندیده ام که انسانی غمگین به با رگاه خدا وارد شود . یگانه راه به سوی پروردگار ، راه شاد بودن است . پس بیاموز شاد باشی ، آواز بخوانی زندگی را جشن بگیری تا خدا را در همه جا بیابی . اگر چنین کنی هر عمل تو الهی می شود . عادی خارق العاده می شود و خاکی و مادی ، مقدس ومعنوی . همه ی زندگی چنان از خدا سرشار می شود که دیگر پروای خدایی را در بالای آسمان در سر نخواهی داشت . هرجا که باشی ، خدا تورا فرا می گیرد .همیشه در زمینی مقدس و الهی گام بر می داری . هر سنگی برای تو اندرزی خواهد داشت و هر صخره ای برایت یک کلام پاک خدا خواهد بود . تو فقط به یک قلب ، به قلبی که شاد است نیاز داری تا ببینی ، تا احساس کنی ، تا باشی!
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:47 توسط شیوا رحیمی |
یک شاخه گل چمپا براي خوشبو كردن همه ي خانه كافي است . كافي است يك شاخه از اين گل در باغ باشد تا همه ي باغ خوشبو شود . و اين گل ، گلي كوچك است . ظاهرش زيبا نيست . در ظاهر بسيار معمولي به نظر مي رسد اما تو نبايد فريب ظاهر را بخوري . گل چمپا ارزش دوبار نگاه كردن را ندارد اما اين گل گران بها ترين گل است و خوشبو ترين عطر را در خود دارد . پس هميشه به ياد داشته باش كه در زندگي ، شكل ظاهر عاملي تعيين كننده نيست . كوزه اهميت ندارد ، آن چه كه از كوزه برون مي ترواد مهم است . بدن شايد معمولي و پيش پا افتاده به نظر برسد اما ممكن است روحي فراتر از تصور در خود نهان باشد .بدن شايد بسيار زيبا و در عين حال تهي وبدون روح باشد . تودر زندگي خود با انسان هايي زيبا بر خورد خواهي كرد كه هيچ روحي ندارند يا به انسان هايي كه بسيار معمول به نظر مي رسند اما داراي كيفيت هايي بسيار بر جسته هستند . هيچ گاه فريب ظاهر را نخور ! هميشه به باطن بنگر و عمق را جست و جو كن . به كانون بنگر نه به پيرامون !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 11:36 توسط شیوا رحیمی |